مامانای خائن!

برنامه مامانا رو عیال دنبال میکنن و من علاقه ی خاصی ندارم ببینمش، ولی ناچار یه وقتایی من هم میبینمش؛ چند روز پیش دو تا خانم آورده بود که از شوهراشون جدا شده بودن و با بچه هاشون تنها زندگی میکردن، اون زن ها هم با وقاحت تمام داشتن حرف میزدن و سختی های زندگی مجردیشون و آزار روح و روانی ای که به بچه هاشون وارد میشد حرف میزدن...

 

عیال میدونن من نظرم راجع به طلاق و اینها چیه، یعنی اساسا نمیپذیرم زنی از شوهرش بخواد جدا بشه مگر به استثنا و به نظرم حداقل تو بررسی میدانی ای که خودم داشتم بالغ بر 95 درصد طلاق هایی که امروزه اتفاق میافته واقعا نباید بیافته و اغلب به خاطر خودخواهی و حماقت به خصوص زن ها این اتفاق میافته و این یه فاجعه اجتماعی تو این زمونه است، بعد قوانین ضد اسلامی که در جمهوری اسلامی کم هم نداریم بچه طفل معصوم رو میده به مادرش و فاجعه ای که از جدا شدنشون شروع شده رو تداوم میبخشه.(بچه درسته مهر میخواد، ولی امنیت به مراتب ضروری تره)

 

به نظرم زن و شوهری که ازدواج کردن حق ندارن طلاق بگیرن، یعنی دلایلی مثل معتاده، دست بزن داره، خیانت کرده و امثال این یا مثلا همدیگه رو نمیفهمیم یا باهم خوشحال نیستیم و از این دست هم واقعا نمیتونه دلیل جدا شدن باشه، از اون خیلی خیلی مهم تر زن و مردی که بچه دارن حق ندارن تحت هییچ شرایطی از هم جدا بشن، به هر ترتیبی که شده بااااااید باهم بسازن و زندگی کنن، همین.

 

خیانتی که زن و مردی که بچه دارن و از هم جدا میشن میکنن، خیانت جبران ناپذیریه که تاوانش رو اون بچه بیچاره باید بده و شرم بر هر پدر و مادر خائنی که این همه فشار رو برای بچه ش ایجاد کنه!

 

+ لطفا نیاین بگین تداوم اون زندگی آثار مخرب تری روی بچه میتونه بذاره، که غیر از موارد خیلی خیلی استثنایی عموما اینطور نیست و نا امنی ذهنی و روانی ای که برای بچه (حتی تو سن های بالا) میتونه بذاره، اوووونقدر مخربه که هیییییییچ جوره نمیشه جبرانش کرد و پدر و مادر و به خصوص مادر مسئولیت بیشتری داره، چون تو زندگی یه زن نقش و توانایی بسیار بسیار مهمی داره و ساختن و حفظ زندگی با هنر زن ممکنه (حتی شده چنگ و دندون) و زنی که هنر نداشته باشه اون زندگی رو به فناست.

۲۴ آذر ۹۹ ، ۰۸:۴۰ ۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱۰
این جانب

رَد دادن

1- طرف نمیتونه رابطه دو نفری خودشون رو تو خانواده ش مدیریت کنه، اون وقت راجع به اداره کشور و حکومت و دولت هر روز، هزار و یک انتقاد میکنه؛

 

2- دیروز رفته بودیم بهشت زهرا، اووووووف چه جمعیتی اومده بودن، باورم نمیشد، تو این هشت نه ماهه این اولین بار بود اییییین همه آدم یک جا دیدم ... تو راه، تو اتوبان شهید کاظمی همون جایی که سمت نعمت آباد و شکوفه است؛ قیااااامت بودا ... ملت واسه خریدن تیر تخته هجوم برده بودن... آمار مرگ و میر این روزها سه هفته دیگه در میاد، بشینین و ببینین!

 

3- حالا قطعه مرحوم پدر من معمولا خیلی خلوته، بیشتر جمعیت تو قطعاتیه که تازه دفن داشتن، داشتم یاسین میخوندم که دیدم یه صدای ترانه میاد، توجه نکردم گفتم شاید صدای ضبط ماشینه، قبلنا فلوت میاوردن یا آهنگ خواننده های محزون رو میذاشتن ولی یکم که دقت کردم دیدم شکیلا داره میخونه، به خخخدا!! (حالا فکر کن هفته پیش یه خانواده با سگشون اومده بودن قبرستون)

 

این سه، نشانه هایی است که باور کنیم برخی ملت واقعا  رَد دادن!

۲۲ آذر ۹۹ ، ۰۸:۲۵ ۶ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۴
این جانب

خسته شدم

خسته ام از این همه بی کاری، از بی مصرفی، از بی خاصیتی، از بی فایده بودن...

 

خسته ام از اینکه میبینم مجبورم حرف کسی و گوش بدم که هیچی حالیش نیست و تو جایی کار کنم که هیچ هم و غمی برای کار کردن ندارن

 

خسته شدم از این 8 سال بایکوت بودن، یکجا نشستن و انزوا ...

از این 8 سالی که یه گوشه افتادم فقط دارم روزها و ماه ها و سالها رو میشمارم که بازنشسته بشم و برم !

 

خسته شدم ...

 

خسته شدم از اینکه با یه مشت آدم مفت خور و خنگ و بی هوش و خودخواه باید سر کنم ...

 

دلم یه کار درست میخواد، یه کار واقعی، یه کاری که اثری داشته باشه، ثمری داشته باشه...

 

 

۱۹ آذر ۹۹ ، ۱۰:۵۴ ۹ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۳
این جانب

ابن مقفع

کتاب کلیله و دمنه رو ابن مقفع به عربی برگردونده، تو مقدمه ای که میخوندم به طرز فجیعی کشته شده، تقریبا یه چیزی مثل قتل جمال خاشقچی!

 

جالب اینجاست برای کشتن این یک نفر، که از قضا خیلی هم آدم مهمی نبود، چه جار و جنجال هایی که نکردن، ولی هر روز داره تو همین منطقه خودمون کرور کرور آدم کشته میشه کسی به کتفشم نیست!

 

وقتی بخوان کسی رو گنده کنن، تو بوق ش کنن، میکنن، وقتی هم نخوان از چیزی حرف بزنن نمیزنن؛ رسانه ها رو میگم.

 

۱۸ آذر ۹۹ ، ۱۳:۰۱ ۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۲
این جانب

منطق و استدلال

مدت ها پیش، با یه آخوندی حرف میزدم، بهشون گفتم من شما آخوندها رو قبول ندارم، چرا باید بهتون خمس مال بدم؟؟

 

برگشت حرف جالبی بهم زد، گفت هرجای دنیا بخوای مالیات بدی، به زور هم که شده ازت میگیرن، اگرم فرار کنی سر بزنگاه بالاخره خِرِت رو میگیرن و ازت میگیرن و اگر ندی کلی برات محدودیت درست میکنن، ولی خمس رو مگه ما آخوندنا مجبورتون کردیم بدین؟؟؟ خب نده به ما چه اصن!

من با اینکه هنوزم که هنوزه به لحاظ اعتقادی شبهه دارم و مورد مصرف خمس رو جای دیگه میدونم، با این استدلال و منطق قبولش کردم، هر چند قبول کردن معناش اجراش نیست.

 

در مورد خیلی چیزهای دیگه هم ممکنه اشکال بگیرم ولی شواهد و قراین و دلایل و منطقش رو میبینم بعد نظر نسبت بهش پیدا میکنم؛ مثلا وقتی یه مطلبی رو دشمن های این مملکت تو بوغ و کرنا میکنن، من به اون مطلب شک میکنم که نکنه یه کِرمی توش خوابیده!

 

یا اینکه وقتی مثلا دشمن های این مملکت یا رسانه هاشون یا کاسه لیس های داخلیشون علیه کسی یا موضوعی موضع میگیرن،‌ شک من بلند میشه که نکنه اون موضوع یا شخص کارش درسته و حق با اون باشه، هر چند ممکنه من هم خیلی دل خوشی ازون نداشته باشم.

 

به هر حال یکی از انواع استدلال اینه که ببینی دشمنت از چی عصبانی و بر افروخته است و اونجاشو سوزونده یا از کی داره طرفداری و حمایت میکنه؛ شاید خیلی درست نباشه ولی دشمن دشمنت، میتونه دوستت باشه!

 

و موقع حرف زدن و حتی فکر کردنم، خیلی مراقبم همون حرفی رو نزنم که دشمنم داره میزنه یا همون فکری رو نکنم که دشمنم میخواد تو ذهن من بندازه یا به عبارت بهتر تو زمین کسی که میخواد سر به تن من نباشه بازی نکنم.

فکر نکنم این رویه م خیلی بی منطق باشه.

 

۱۶ آذر ۹۹ ، ۰۸:۴۳ ۱۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۳
این جانب

وقتی میخوای زن بگیری

سلام

 

فکر کنم دوران کرونا باعث شده که آمار ازدواج بالا بره و تمایل بیشتری برای ازدواج ایجاد بشه به خاطر همین به آقایونی که تمایل دارن ازدواج کنن مواردی که به ذهنم میرسه و به تجربه دیدم و چشیدم و شنیدم خدمتتون عرض کنم:

 

وقتی میخوای زن بگیری حتما به این نکات توجه کن:

 

اول از همه خوب به مادرش دقت کن، ببین چطور مادریه، اگه مادر فهمیده و کدبانو و با شخصیت و بزرگوار و بزرگمنش بود، احتمال خیلی زیاد دخترش هم همونطوری خواهد شد.

 

دوم با پدرش صحبت کن، اجازه بده دغدغه هاش رو برات بازگو کنه و براش حرف بزن، ببین مشترکات فرهنگی و اعتقادی میتونی توش پیدا کنی یا نه

 

سوم رو خود دختره کار کن، ببین فردا روز که برات عادی میشه میتونی روش حساب کنی و خونه و زندگی و بچه هات رو بسپاری بهش یا نه؟

 

و چند نکته زیر رو حتما دقت کن:

 

اگه دیدی مادرش به درد نمیخوره، تنبل و بی عرضه است، نه شخصیت داره و نه هنری،‌ خاله و خواهر و این ها نظرشون همه جا وارده و قراره همه جا سرک بکشن و از این چیزا، بهت توصیه میکنم که خودت رو تو هچل اونها نندازی

 

اگه دیدی، باباش چپ و راست داره طرف دخترش رو میگیره و فقط به فکر منافع ظاهری دخترشه، از اون بابا هم آبی برای تو گرم نمیشه ونمیتونی به اون بابا برای تداوم و گرمابخشی زندگیت اتکا کنی

 

و اگه دیدی از سر هیجان، حالا هیجان عاطفی یا جنسی به دختری تمایل پیدا کردی، یا اون دختر از سر نیاز اینکه فقط میخواد شوهر کنه با هر حالتی باهات موافقه، بهتره کمی دست نگه داری و با تردید بیشتری به این رابطه فکر کنی...

 

+ روابط بین آدم ها، فرمول های متفاوتی رو میطلبه و نمیشه یه نسخه واحد برای درد مشترک داد، کلیات رو میشه بیان کرد ولی تو جزئیات باید خودت رو ببینی ، فضای ذهنی و عاطفی و خانوادگی و اجتماعی ت رو و اینکه یادت باشه اصولا کلیات هیچ وقت دروغ نمیگن و دقت کنی، همین.

۱۲ آذر ۹۹ ، ۱۰:۲۹ ۱۴ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۵
این جانب

ریشخند سازش

وقتی دختره اسرائیلیه رو شخصیت های همیشه درحال سازش کشور تحویل میدن، فرداش سربازای دیگه شون به ریشمون می‌خندن و یکی از باارزش ترین شخصیت هامون رو میکشن ...

۰۷ آذر ۹۹ ، ۲۳:۲۵ ۵ نظر موافقین ۹ مخالفین ۲
این جانب

شاخ و دم حماقت!

چقدر یه آدم میتونه احمق باشه که سلامتی بچه ش رو به خطر بندازه بخاطر اینکه تاریخ تولدش رُند بشه!

 

حماقت هایی از این دست شاخ و دم ندارن, مثلا مادری که به بچه ش شیر نمیده فقط به خاطر اینکه اندامش به هم نخوره!!

۰۵ آذر ۹۹ ، ۱۰:۱۴ ۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۲
این جانب

دو هفته شاد

سلام

 

به نظرم این روزها بیشتر از هر چیزی باید خودمون رو از استرس دور کنیم و کمی شاد باشیم، آقایون عادت دارن خاطرات سربازیشون رو هی تعریف کنن و کلی ازش لذت ببرن، عیال عادت کرده،من خاطرات خواستگاری هایی که رفتم تعریف میکنم و قش قش میخندم ...

 

برای هر کدوم ازشون هم یه اسمی داریم و یه مشخصه ای، این وسط خودمم یادم بره عیال یادآوری میکنه که این شبیه فلانی بوده، (انقدر تعریف کردم میگن انگار خودمم باهات رفته بودم خواستگاری :)))

 

چندتا از شاخص هاشون رو براتون تعریف میکنم و بدونین نیشم تا بناگوش بازه(خواستین بگین نیشتو ببند قباحت داره تو این سن از این حرفا رو بزنین راحت باشین):

 

1.دختر هفت قلم: یه دختر بود، رفتیم خونه شون، روی پلکش رنگین کمان کشیده بود، رفتیم تو اتاق حرف بزنیم، خواست چادرشو در بیاره دقیقا انگار قراره بهم تجاوز بشه مانعش شدم و گفتم همینجوری راحتترم ... من همش تو نخ رنگای پلکش بودم که داشت یواش یواش محو میشد و تقریبا آخراش رنگی به روش نداشت ... یکی دو بار هم بیرون رفتیم نیمدونم چه کرمی داشت یه پاشنه بلند پوشیده بود نمیتونست راه بره هی چپ و راست بهم میخورد ....

 

2.پاچه سیاه: یکی از دوستام سالها پیش شاید به شوخی یا جدی بهم گفته بود دختر میخوای انتخاب کنی پاشنه ی پاشو رو نگاه کن، خیلی نحیف نباشه، پاچه کلفت بگیر برات بچه های قوی میاره، اینم عین چی افتاده بود تو مخ من و هر بار من این کار و میکردم؛ القصه ما رفتیم خونه دختره، دختره یه کت شلوار خیلی جذب پوشیده بود، من قشنگ خط زیر پوششم میتونستم ببینم، یه صورت سفید و گرد و یه آرایش نسبتا زیاد (البته از نظر من) ... وقتی باباشون داشت صحبت میکرد یهو یاد اون حرف دوستم افتادم یهو چشمم ناخودآگاه رفت سمت پاشنه پای دختره، و از اونجا که موقع نشستن کمی شلوارش بالا اومده بود، بالای غوزک پاش پیدا بود و دیدم پوست پاش عین قیر سیاهه، بعد یهو صورتش رو دیدم عین چی سفیده!! تو راه برگشت خونه، به همشیره گفتم این دختره صورتش سفید بودچرا پاش سیاه بود، گفت داداش ساده من انقدر دخترا راه بلدن و آرایش میکنن کلاغ جای قناری جا میندازن (نمیدونم چه مرگیه، اونی که سفیده سبزه میکنه و اونی که سبزه است سفید!! چه مرگتونه که خودتون نیستین)

 

3. اخلاق مردونه: یه بار داداش دختره خواسته بود اول با من حرف بزنه منم اعتقادم این بود که به خانواده دختر باید احترام بذارم، خصوصا پدر و برادرش (راستش خیلی مادر دختر برام جایگاهی نداره)؛ آره منم رفتم، باهم رفتیم هتل ارم(فکر کن من دختر اونجا نمیبردم ولی داداشش رو بردم اونجا) صحبت کردیم وسط صحبتاش گفت من اگه زنم وسط روز بگه دلم برات تنگ شده بیا خونه همه چیز و ول میکنم میرم خونه تا به خواست دل همسرم توجه کرده باشم ... منم نامردی نکردم در جواب بهش گفتم راستش من اخلاقم مردونه است از این کارا نمیکنم، چه معنی داره وسط کار زنگ بزنه من دو ساعت راه برگردم که دلش تنگ شده!!! بیچاره پسره (البته مرد جا افتاده ای بود) بعدش خلاصه کرد و اجازه داد با خواهرش حرف بزنمو چند باری رفتیم و اومدیم ولی خب به درد من نمیخورد!

 

4. دنبالم بیا؛ یه دختره بود میگفت مثلا اگه یه روز برم دکتر یا یه جایی برم میای دنبالم منو برسونی خونه، از اونجا که با کسی تعارف نداشتم بهش گفتم ببین من برسم خونه، برم ماشین بردارم وسط ترافیک به تو برسم دو ساعت میشه، خب برو ایستگاه اتوبوس سوار اتوبوس شو، سر کوچه پیاده شو نیم ساعتم طول نمیکشه چه کاره آخه من این همه راه بیام! 

 

5. اینو نمینویسم چون عفت عمومی لکه دار میشه

 

حالا هر کدومش جزئیات جالبی هم داره، این بود بخشی از خواستگاری های من ...

 

+ جان هر کی دوست دارید، بغض نکنین، غیظ (غیض سابق) نکنین، تاسف نخورین، بخونین و بخندین 

 

++ دل تنگی، از یه جایی به بعد شادی آوره ...

 

+++ خیلی ناراحتم که اینقدر دیر ازدواج کردم، نزدیک چهل سالگی زن گرفتن واقعا خیلی چیزها رو نداره و نمیتونی تجربه کنی و دیگه مزه نمیده و فقط باید طاقت بیاری و بسازی! این مسابقه زوجی نو رو که میبینیم مخصوصا این دختر پسرای کوچولویی که ازدواج کردن خیلی حسرت میکشم ... خوش بخت باشن ان شالله

۰۱ آذر ۹۹ ، ۰۹:۲۳ ۲۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۶
این جانب

کجایی؟ کجایی؟ ... دلم هواتو کرده ...

 

کلیدای برق خونه ما تو یه ردیف شش تایی روی دیوار کناری ورودی دره، همه کلیدها؛

 

دیشب بچه کنار کلیدای برق بود، دیدم هی داره خاموش روشن میکنه، گفتم نکن بچه! میسوزه، دیدم بازیش گرفته، یهو همه رو خاموش کردم، بیچاره یهو ترسید (قبلنا نمیترسید، میدونست بازیه)، تو تاریکی به جای اینکه لامپ ها رو روشن کنه دنبال من میگشت، شاید چند ثانیه هم نشد، گرفتمش، خیالش راحت شد، آروم گرفت و منم دوباره کلید و زدم و روشن کردم و دوباره شروع کرد به بازیش...

 

شاید باورتون نشه، نمیدونم اسمش رو حسادت میشه گذاشت یا غبطه یا حسرت، ولی حسودیم میشه به پسرم که پدر داره و من ندارم!

 

دامان پدر امن ترین جای دنیاست، ‌امن ترین جای دنیا!

 

+یکی از وبلاگ نویس ها دو ماهه برادرش رو از دست داده چپ و راست از مرحوم برادر و غم دوریش مینویسه، وبلاگ شارمین رو میگم، بهش حق میدم، واسه من هر روز و هر هفته و هر ماه بعد از این همه سال غصه پدر تو دلم سنگینی میکنه!

 

++ همیشه با خیلی ها، مخصوصا با عیال سر اینکه من اعتقادی به عشق های متداول ندارم بحث میکنم، ولی این آتشی که درون منه اگه عشق نیست، پس چیه؟؟

 

+++ من یا یه آهنگ رو گوش نمیدم یا هزار بار پشت سر هم گوشش میدم تا ازش سیر بشم؛ دیشب ترانه باران یه آهنگ پخش کرد که خیلی بهم چسبید: اینجا آهنگ نیمه پنهان سینا سرلک رو میتونین بشنوید.

۲۶ آبان ۹۹ ، ۱۰:۴۹ ۷ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۳
این جانب

واقعا دولت مقصره؟

 

اینکه مردم دورهمی خانوادگی و مراسم خانوادگی میگیرن هم دولت مقصره؟؟

 

اینکه ملت برای حراج کیف و کفش عین چی هجوم میبرن هم دولت مقصره؟؟

 

اینکه تو خیابون خیلی ها ماسک نمیزنن هم دولت مقصره؟؟

 

اینکه خیلی از کسبه مخصوصا تو نونوایی ها ماسک نمیزنن و رعایت نمیکنن هم دولت مقصره؟

 

اون کاسبی که جنس هزار تومنی رو به من و تو دو سه هزار تومن و چند برابر میندازه و تقریبا به هیچ قاعده و نظمی قائل نیست جز منفعت کردن ش، دولت مقصره؟؟

 

اینکه از انسولین گرفته تا پوشک رو تو هر سوراخ سنبه ای احتکار میکنن هم دولت مقصره؟؟؟

 

اینکه تا دو روز تعطیل میشه عین مور و ملخ میرن این شمال خراب شده هم دولت مقصره؟

 

برای چند نفر باید پلیس و مامور گذاشت؟؟

مشکل کجاست واقعا؟؟

 

روزی 450 نفر دارن میمیرن، 450 خانواده ای که کلی اطرافیان دارن که داغ دارن و کسی نیست یه تسلی کوچیک بهشون بده، حتی نمیتونن راحت برن سر خاک عزیزشون سوگواری کنن ...

 

خیلی باید مراقب باشیم، خودمون باید به خودمون رحم کنیم.

 

۲۵ آبان ۹۹ ، ۱۰:۳۶ ۴ نظر موافقین ۹ مخالفین ۲
این جانب

اعترافات شرمناک!

خیلی وقت ها پیش میاد، اینکه به چیزایی فکر کنم و یا یادشون بیافتم که نمیتونم برای کسی تعریف کنم یا حتی اینجا بنویسمشون ...

 

فقط میتونم بشمارمشون:

  1. ...
  2. ...
  3. ...
  4. ...
  5. ...
  6. ...  

 

از بعضیاشون شرم دارم، و خجالت میکشم چرا کردم، چرا گفتم؛

از بعضیاشون خجالت زده م کاش نمیگفتم و یا نمیکردم (فرقش با بالایی اینه که بالایی از دید دیگرانه ولی این یکی از دید خودمه)

بعضیاشون خیلی کار زشتی بوده ولی هنوزم که هنوزه دوس دارم و اگه پا بده باز انجامش میدم

بعضیشون هم که خیلی بد بودن، با بدی ازشون یاد میکنم ولی قول نمیدم که تو موقعیت ش انجامش ندم!

بعضیاشون هم بد بودن و محاله دیگه انجامش بدم.

 

+ کاش میشد با کسی این حرفها رو زد، یا پیش کشیشی، کسی اعتراف کرد، هر چند میدونم آدم بعد از اعترف اصلا سبک نشه و اصلا حس خوبی نداشته باشه .. اصلا ولش کنین بعضی چیزا رو فقط باید خودت بدونی و خدا و این دو تا فرشته بالاسر ...

 

++ بعضی وقتا به مردن که فکر میکنم، میگم این دو تا فرشته بالا سرم واسم آبرو نمیذارن، یعنی خودم واسه خودم آبرو نذاشتم، اگه بریم اون دنیا ملت بفهمن من کی بودم وچی کارااا که نکردم پشتم تیر نمیکشه، چیزیم نمیشه و این خیلی بده!! خیلی خیلی بد! (خیلی از این بی غیرتی و بی عاری ناراحتم)

 

۲۱ آبان ۹۹ ، ۰۸:۳۸ ۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۳
این جانب

رأی منو پس بگیر!!

  • برنده قطعی انتخابات با نسبت آرای بسیار، اینجانب هستم!

 

  • تمام آمارهای رسمی رای اینجانب را بسیار بالاتر از سایر کاندیداها نشان می‌داد. ساعت پنج بامداد که اینجانب به استراحت پرداختم، بعد از حدود دو ساعت که از خواب بیدار شدم، مانند بیداری از خواب اصحاب کهف، دریافتم که همه چیز تغییر کرده‌است.

 

  • اگه تقلب شد بریزین تو خیابونا!

 

 

+ اونا به ترتیب سخنان گهربار میرحسین، شیخ مهدی و عفت نیست، سخنان اعلیحضرت ترامپ، دوباره ترامپ و سومی پسرش، تورامپ جونیوره!

 

++ چقدر جالبه خیلی ها خوشحالن! تیتر روزنامه ها رو دیدین؟

 

+++ جهت استحضار؛ دلار 3800 تومن بوداا، 32هزار تومن نبودااا؟؟ واسه 24 هزارتومن موقتی ش این همه ذوق نکنینااا

۱۸ آبان ۹۹ ، ۰۷:۴۳ ۵ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۵
این جانب

جان پدر کجاستی؟

سلام

 

چند روزه با دیدن و خوندن عنوان این یادداشت بغض و غصه ای دارم که تمام وجودم رو فراگرفته؛ 

 

من افغانی ها رو خیلی دوست میدارم، صفایی دارن عین صفای بلوچ ها و جنوبی هامون، هیچ وقت برام یه کشور غریبه نبودن و همونطور که بارها گفتم افغانستان برای من چیزیه مثل کردستان و سیستان؛ 

 

همین.

 

+ داعش و طالبان و گروه های منحرف ِ افراطی زائیده حضور امریکا و بقیه غربی های کثیف و وحشی تو این منطقه است.

 

++

بیش نمی‌شود دگر خون به جگر کجاستی؟

کوچه به کوچه گشتمت، پرده بدر، کجاستی؟

 

سکسکه کرد آینه، ساعت خانه لال شد،

چشم جوان مادرت، مانده به در کجاستی؟

 

تیر و گلوله را چه با خنده گرم و روشنت؟

خنده گلو نمی‌برد، شیر و شکر کجاستی؟

 

تشنه نمانده باشدی، گشنه نمانده باشدی،

سیر به خون و سر به خون، شانه به سر کجاستی؟

 

پای برهنه آمدم، تا که به گرده‌ات برم

جان پدر کجاستی؟ جان پدر کجاستی؟

 

|امین خلیلی|

۱۷ آبان ۹۹ ، ۰۹:۵۳ ۳ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۲
این جانب

ترس دوم

سلام؛

 

خیلی میترسم یه اتفاقی بیافته یا به خاطر کهولت سن زمین گیر بشم و زن و بچم منو ببرن دست به آب یا کارامو انجام بدن.

 

+ اون چند روز چندبار این اتفاق افتاد و از شرم نمیدونستم چی کار کنم.

۱۱ آبان ۹۹ ، ۱۲:۲۴ ۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۲
این جانب

من همونم که نازنینت بودم به قول تو دنیا و دینت بودم

ما یه رادیو ضبط سونی داشتیم(داریم) و چند تا نوار کاست سونی، هر وقت به این آهنگ عباس قادری بر میخوردم، من از خودم تعریف میکردم و میگفتم من همونم که مثلا فلان کار و انجام دادم یا ...

چند روزه هی فکرم به گذشته ها میره و خاطراتی رو مرور میکنم که برای خودم خیلی جالبن!

 

من همونم که:

 

  • وقتی شیش سالم بود، عاشق شیرین بودم، شیرین از من یک سال بزرگتر بود ولی قدش کوتاه تر بود، من همش بهش میگفتم تو کوتاه تری من از تو بزرگترم!
  • همیشه فیزیک چهار سال آخر دبیرستان به خاطر سختیش و اینکه بیشتر از 80 درصد میافتادن، برای اینکه نبرن رو نمودار، دوبار برگزار میشد، من اولین بار که امتحان دادم بیست شدم، معلممون گفته بود هر کی بیست بشه بهش یه سکه میدم، هنوزم که هنوزم سکه میبینم یاد اون سکه ای میافتم که قرار بود بهم بده و نداد ... 
  • لحظه تحویل سال 1383 زیر طیاره، داشتیم تایرهواپیما عوض میکردم که سال تحویل شد.
  • سال 1381 بود، طبقه دوم دانشکده یه سالن کامپیوتر بود، اولین پست وبلاگم رو تو پرشین بلاگ اونجا ثبت کردم، جالب اینکه کیبردش فارسی نداشت از یکی خواستم برام تایپ کنه!
  • سخت ترین روزهای عمرم بعد از این سوختگی اخیر مربوط به سال 1391 بود که اون قاضی فلان فلان شده رو راضی کنم خونه از مستثنیات دینه و نمیتونه ضبطش کنه.
  • مرحوم پدرم را با دست خودم تو قبر گذاشتم و... من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود...
  • تنها کتاب داستانی که خوندم، بی سرپرستانِ قدسی نصیری بوده، اونم به نصفش که رسیدم گذاشتمش کنار؛ اساسا فکر میکنم کتاب داستان و رمان خوندن ذهن رو دچار تدخین، تداخل و تخیل نابخردانه ای میکنه که رو دیدگاه و شخصیت فرد میتونه اثر سوء بذاره.
۰۷ آبان ۹۹ ، ۱۰:۵۰ ۴ نظر موافقین ۹ مخالفین ۵
این جانب

ترس

 

من از ترس اینکه بد برداشت بشه، یا نظرم  با بدترین وجه پاسخ داده بشه برای خیلی از نوشته ها نظری نمیذارم و مخالفتم رو نشون نمیدم.

 

و برای خیلی از پست ها هم نظری جز خوندن ندارم، خب برای خیلی چیزا نمیشه چیزی گفت جز یه سر تکون دادن ریز که اونم بلد نیستم تو نظرات نشون بدم!

 

و برای برخی پست ها اصلا نمیفهمم چی میگن.

 

+و حتی میترسم + و - بذارم براش!

۰۵ آبان ۹۹ ، ۱۰:۵۱ ۶ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۴
این جانب

تهِ کوچه!

محله ما، از یک خیابون فرعی که چند تا کوچه به صورت موازی بهش وصلن تشکیل شده؛ به صورتی که سر کوچه ها به خیابونه میخوره و ته کوچه ها به اتوبان، البته از انتها همه کوچه ها به هم راه دارن، به خاطر همین خیلی دنجن و کم رفت و آمد ...

 

خیلی وقت ها که عصرها از سرکار بر میگردم یا دم دمای غروب که میرم برای پیاده روی میبینم ماشین های غریبه ای که پارکن و تو کار لب و لوچه و دل قلوه همن، البته دیدم شیشه ها هم بخار کرده و ...

 

بیشتر موقع ها یاد کارهای خودم میافتم ولی دیگه هیچ میل و جذابیتی برام نداره، هرچند خیلی دلم میخواد اینا رو به اونا هم بگم که تهش هیچی نیست جز دهنی و دستمالی شدن .

 

الان که نه توانشو دارم، نه حوصله شو و نه انگیزه شو، ازون کارا ایراد میگیرم و هر بار یاد این شعر میافتم که:

در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبری است

ورنه هر گبری به پیری میشود پرهیزکار.

 

پرهیزکاری نصفه و نیمه این روزها از برخی کارها ثمره ناتوانی و بی میلی این روزهاست نه چیز دیگه!

۰۳ آبان ۹۹ ، ۱۰:۵۱ ۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۳
این جانب

مرد گنده!

یکم که نه، به نظرم خیلی این مطلب دردناکه و نا خوشایند، بهتره اگه دلش رو ندارید نخونین اصلا چیز خوبی نیست!

 

این مدت یک روز در میون برای تجدید پانسمان میرفتم بیمارستان سوانح و سوختگی، درد و سوزشش یه طرف، اضطراب و ترس و بهتره بگم وحشت و دل ریختن ش یه طرف دیگه، عین یه دختر بچه ترسو شبی که صبحش قرار بود برم تجدید پانسمان خوابم نمیبرد ... تا صبح که برم زخم رو بشورم و برم بیمارستان تا پانسمانش کنن ...

 

شستن زخم ها، کندن تاول های بزرگ و پوست های ور اومده عین جون کندن بود، یاد شکنجه گر هایی میافتادم که پوست طرفشون رو قلفتی میکندن ...

زجر آور بود

دردآور بود

 

(حتی الانم که بعد از یکی دو هفته یادش میافتم دلم میریزه و خالی میشه)

 

خیلی خیلی سخت بود ... امروز رفتم دکتر، خودش حالش بد شد، قیافه وحشتناکی داشت .. به پرستارش گفت پانسمان کن، گفتم دکتر جان دکترای بیمارستان سوانح و سوختگی گفتن باید باز باشه، گفت تا خونه پانسمان بذار بعدش خودت باز کن و بشورش ...

دوباره یاد شستن افتادم ...

 

عر میزدم ... میلرزیدم ... رعشه تو تنم میومد وقتی باید پوستم رو میکندم .... 

 

وای چقدر درد آوره ...

 

قلبم هنوز درد میکنه ... انگار وجودم نحیف و بی جون شده و انگار جونم کنده شده ... 

 

مرد گنده خجالت نمیکشید از لرزیدنش ... از داد زدنش .. از ترسیدنش!!

 

+ بیچاره پرستارا و پزشکایی که تو این بیمارستان کار میکنن، واقعا دل گنده ای دارن و روان نابودی!

من خودم رو دیدم و فوقش چند نفر دیگه رو، این همه کاهیده شدم!این دکترا و کادر درمان و خدمه چی میکشن و چطور کاسته میشن 

۲۷ مهر ۹۹ ، ۱۳:۴۹ ۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۳
این جانب

سه هفته نقاهت!

حادثه سوختگی شدیدی برام اتفاق افتاده بود و تقریبا سه هفته من رو خونه نشین کرد.

خدا نصیب هیییییچ کسی نکنه واقعا بهم سخت گذشت و چندین بار تا حد جون کندن رفتم... از بیمارستان سوانح و سوختگی هم چیزی نگم بهتره ...

 

این اتفاق علاوه بر اون همه فشار و درد و جون کندن چیزهای دیگه ای هم برام داشت

مهم ترین ش این بود که:

  • چقققققدر ضعیفم و ناتوان
  •  چقدر ادعام در حالی که هیچی نیستم
  • و چقدر ترسو ام.

 

یکی از نکات جالبی که این مدت داشت این بود به عیال گفتم چند تا کتاب برام بیاره این مدت بخونم. برام این کتاب ها رو آوردن:

  1. زناشویی و اخلاق برتراند راسل از کتابخونه مرحوم ‍‍‍پدرم
  2. مکارم الاخلاق حسن طبرسی از کتاب های خود عیال
  3. و چند روز بعد کلیله و دمنه از کتاب هایی که تو کتابای خودم بود.

برام خیلی چینش و انتخاب کتاب هاش جالب بود... و هر چی سوال کردم رو چه حسابی این سه تا رو انتخاب کردی جوابی ندادن!

 

* خدایا همه مریضا رو شفا بده و هر چه زودتر ما رو از شر کرونا نجات بده و قلب و روان و جسممون رو آروم کن.

۲۳ مهر ۹۹ ، ۲۳:۲۷ ۴ نظر موافقین ۸ مخالفین ۳
این جانب

تجدد

 

یواش یواش تعدادشون داره زیاد میشه، نوشته ها و حرف هایی که نمیفهمم یا سنخیتی و قرابتی باهاشون ندارم ...

 

با احترام به همه لینک ها، فقط میخوام بگم چقدر ازشون فاصله دارم:

 

  • این نوشته فیل بان برام خیلی جالب بود، یه فیلمی که از نظر من خیلی مسخره و بی معنا بود رو چنان تحلیل کرده بود که به جای خنده کردن، من رِ  تعجب گرفته بود و دهانی هاج و واج!
  • یا با دیدن وبلاگ دَفتَرچِۀ یادّاشت‌‎هایِ شَخصی تقریبا هیچی از حرفاشون رو نمیفهمم، نه نویسنده نه نظر دهنده ها ... انیمه، اسپویل و ... اصطلاحاتی که هیچ معنایی برای من ندارن...
  • یا این پست نامجو خودش گفته 50 تا فیلم خوب از نظرش رو معرفی کرده، من تقریبا غیر از یکی 49 تای بقیه رو حتی اسمشم نشنیده بودم!!
  • یا این وبلاگ که عکسای بازیگرای احتمالا کره ای رو میذارن و تقریبا هر چند تا وبلاگ یکیشون از این عکسا و آهنگا دارن منتشر میکنن ... با اسم های عجیب و غریب و زبونی که فکر نکنم کسی بفهمه ...
  • و....

خیلی وقت ها، دوست دارم تو جمع نوجوون ها و جوون ها بشینم ببینم چی چی به هم میگن، دغدغه هاشون چی چیاست ...

مثلا وقتی پلی استیشن بازی میکنن یه حرفایی میزنن که اصلا سر در نمیارم، البته خوداشون میگن پی اس!

یا وقتی باهم دعوا میکنن یه فحش هایی میدن من تا حالا نشنیدم ...

 

نمیدونم دارم میترسم یا کنار میام با این قضیه که دوره من دیگه گذشته و باید کنار برم؛ از 82 وبلاگ داشتم اون موقع ها از این حرف ها نمیزدن، شاید یکی از دلایلم برای وبلاگ داشتن این بود که به روز باشم و نظرات جدید رو بدونم و بشناسم ... ولی با این نسل جدید حس میکنم خیلی فاصله دارم ...

 

همین جوریش متهمم که مثل زمان قاجار فکر میکنم، فکر کن قرن عوض بشه و بچه های قرن جدید به من بگن تو مال قرن قبلی و چیزی از ما نمیفهمی!!

 

 

احتمال خیلی قوی، میرسد قرنی به پایان و سپهر بایگان، دفتر دوران ما هم بایگانی میکند.

+ من از دبیرستان از احتمالات بدم میومد، نگران نباشید حالا حالا ها احتمالش نیست البته به شرط حیات و اینکه عیال نفهمه دوباره دارم مینویسم!

 

 

۰۱ مهر ۹۹ ، ۰۸:۱۹ ۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۲
این جانب

من جواب این سوال ها رو نمیدونم!

سوال اول:

دلار چرا داره بالا میره؟ تو این چند ساله چه اتفاقی برای تولید ناخالص ملی مون افتاده که ارزش پول ملیمون یک هفتم بشه؟

 

سوال دوم:

دیروز این خبر موفقیت آمیز و مسرت بخش چی بود، من هر چی گشتم نفهمیدم ما چی رو بردیم و کجا برنده شدیم؟؟

 

و سوال سوم:

چرا تو چین کسی کرونا نمیگیره دیگه؟؟؟

۳۱ شهریور ۹۹ ، ۰۷:۵۹ ۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۲
این جانب

ingilisi

AZADI sqr

BANK SADERAT IRAN

CAFE SHOP TORANJ

SHAHID YAZDANI aly

HOME CARE

TEL:22254433

MIHAN PRIMA ICECREAM

SABA PRIDE

IRANJUSTICE

و....

 

من متنفرم از اینکه تو کشوری که هیچ کس توش انگلیسی حرف نمیزنه و زبان این کشور نیست تقریبا همه تابلو ها و محصولات ش که کاملا داخلی داره استفاده میشه به بزرگی الفبای فارسی، انگلیسی نوشته میشن!

 

+ من اگر جای تلویزیون، اداره اماکن، وزارت ارشاد و شهرداری ها بودم، تماااااام علائم و نوشته های انگلیسی اعم از اینکه لاتین نوشته شده باشن یا فارسی رو کلا اجازه تبلیغ نمیدادم، واقعا ننگه برای کشوری که همچین زبانی داره و اینطور گداوار و احمقانه از رسم الخط و و زبانی استفاده میکنه که هیییچ نقش و خاطره ای جز غارت و تجاوز و خیانت و قتل عام و البته ترجمه دست چندم برخی علوم و کلی رمان و فیلم براش نداشته!

 

++ بدبختانه حتی کسب و کارهایی که کاملا داخلی هستن اسم های عجیب و غریب فرنگی برای خودشون انتخاب میکنن، طرف میگه گوشی کاملا ایرانی یا محصول کاملا ایرانی بعد اسمشو میذاره quick، glx، snapp، و... اینا خیلی منو اذیت میکنه

۲۴ شهریور ۹۹ ، ۰۸:۰۸ ۱۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱۲
این جانب

مادر و ببین دختر و ببر ؟

مطلب مردانه است، و بیشتر به درد پسران و آقایونی میخوره که در شُرُف ازدواج یا تجدید فراشن و لطفا خانم ها نخونن، چون نه اعصابش رو دارن، نه حوصله ش رو ؛ ضمنا این مطلب به درد مردهایی میخوره که صفات مردانه شون غالبه و اگر زن صفتی دارن هم نیازی نیست بخونن چون به دردشون نمیخوره و نمیفهمنش!

 

قبل از هر اتفاقی خیلی سعی کنین با خانواده دختر معاشرت کنین، یا در مورد جاهایی که مادر دختره تردد داره تحقیق کنین تا دستتون بیاد مادرش چطوریه، هر چند رفتار دختره هم آینه تربیت اون مادره پس هم زمان جفتشون رو رصد کنین ولی مطمئن باشید به هر حال دارن براتون فیلم بازی میکنن و خودشون رو جور دیگه ای نشون میدن، در این راستا مواردی که فکر میکنم به دردتون بخوره رو پائین لیست میکنم، البته فقط یک مورد رو نباید در نظر داشته باشید، بهتره برایند همه اینها رو در نظر بگیرین:

 

  • مادر یا دختری که تا لنگ ظهر میخوابن به درد زندگی کردن نمیخورن، اونها انقدر تنبل و بی عرضه ن که بعدا از دست کاراشون عذاب خواهید کشید.
  • مادر و دختری که هیچ هنری ندارن رو هم انتخاب نکنین، این رو تو تزئینات خونه یا غذایی که پختن میتونین متوجه بشید، هر چی بیشتر از مصنوعات حاضری استفاده کرده باشن یعنی بی هنر تر و بی عرضه ترن،‌ ولی اگه از کارهای دست خودشون یا ابداعات شخصیشون استفاده کرده باشن بعدها تو مراحل مختلف زندگی هم میتونین از این هنرشون استفاده و تکیه کنین.
  • زن ها اصولا ادا اصول دارن، پس بهتره خیلی ادای تمیزی، ادای روشن فکری، ادای با سلیقگی، و هر ادایی که در میارن رو کلا باور نکنین و پیش فرض هر ادایی در آوردن، شما نقطه مقابلش رو برای خودتون در نظر بگیرید مگر در موارد استثنایی که عکسش براتون اثبات بشه.
  • تو دوران آشنایی هر قولی بهتون دادن، که الان و قبلا انجامش نمیدن رو کلا فراموش کنین، چون مطمئنا زیرش خواهند زد.
  • این جمله که حساب من رو از خانوادم جدا کن هم یه دروغ بزرگه و یه حماقت بزرگتر برای باور کننده این حرفه.

 

فعلا تا همین جاش کافیه، این موارد رو در نظر داشته باشید و بی گدار به آب نزنین، چشماتون رو قبل از ازدواج دوبله و سوبله باز کنین، تا بعدش مجبور نشین علاوه بربستن جفتشون خفه خون هم بگیرین؛

هر چند یادتون باشه، جنس کامل و بی نقص تقریبا نداریم، بالاخره یه سری عیوب همیشه با آدم هست، برایند عیب و حسن دختر و خانواده و به خصوص مادرش رو بسنجین و با علم و چشم باز انتخاب کنین.

۲۳ شهریور ۹۹ ، ۰۸:۱۱ ۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱۰
این جانب

10 پیام

به ترتیب زیر:

  1. محل کارم
  2. بانک پاسارگاد
  3. همراه اول
  4. بانک ملت
  5. بانک اقتصاد نوین
  6. هاکوپیان 
  7. بانک آینده
  8. بانک شهر
  9. بانک گردشگری
  10. کارگزاری بورس

تبریک گفتن!

 

+ و البته خانوادم.

 

++ بعدا نوشت:

فاز اینی که منفی داده چیه؟؟ کاش میومد بهم میگفت

 

بعد از بعدا نوشت: متوجه شدم :)))

۲۲ شهریور ۹۹ ، ۱۰:۱۳ ۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۴
این جانب

تن فروشی تجاوز نیست!

چند سال پیش بود، زنا از جایزه اسکار گرفته تا تو مجامع دیگه مشکی میپوشیدن به اعتراض نسبت به تجاوزی که بهشون شده، چند نفری هم با گریه و اشک و مظلوم نمایی اومدن اعتراف کرnن که مورد تجاوز قرار گرفتن ...الانم موضوع آیدین و کیوان مطرح شده ...

 

این وسط کسی از اونها نپرسید که شما رو به زور مورد تجاوز قرار دادن یا با اختیار خودت رفتی و ... 

 

از کی تاحالا تن فروشی شده تجاوز؟؟

 

خودت کرم میریزی هزار جور ادا و اطوار داری برای جلب نظر، بعد میری تو جایی که تنها باشی باهاش و خودت وا میدی خب این دیگه اسمش تجاوز نیست، این لاشی بازیه...

مردا فوقش میرن یه خورده مخ میزنن آخرش سیریش میشن، ولی نهایت امر زن اگر نخواد و کرم نداشته باشه و نجیب باشه اولا خودش رو تو دام نمیندازه در ثانی خودش رو میتونه از مهلکه نجات بده

 

یکی از اسامی که این روزها به تجاوز گره خورده است رو من چند سالیه میشناسم،‌ و از روابطش و کسانی که باهاش رابطه داشتن و حتی نوع و شکل رابطه شون رو میدونم، طرف با چه ولعی داشت ازش تعریف میکرد و.... 

 

پس لطفا ندیده و نفهمیده، از عناوینی که جایی نداشته و نداره استفاده نکنیم، اسم تن فروشی رو تجاوز نذاریم.

 

حالا بگذریم زنی که برای هر نیتی تن میده به رابطه جنسی از هر نوعی او بیشتر متجاوزه تا مردی که زنه آماده ای رو مورد رابطه قرار بده!

 

+ کاش حیا اجازه میداد آمار زن هایی که با مردهای دیگه رابطه دارن رو علنی کنم ولی حیف که نباید و نباید این کار و بکنم، رابطه های زنانی که بارها و بارها دیدم، جالب اینجاست اغلبشون هم ظاهرالصلاح و علیها سلام!
من 18 ساله وبلاگ نویسی میکنم، شاید بعضیا که اینجا رو میخونن هنوز 18 سالشون نشده ولی انقدددددددددر آدم دیدم به خصوص زنان متأهل و چه چاه هایی که ساخته بودن و خدا رحم کرد که من رو دورنش فرو نبرد!

کدوم و بگم؟؟

 

++ نه تجاوز کار درستی است، نه تن فروشی، نه کرم ریختن، نه مخ زدن، نه حتی لاس خشکه؛ همه اینها باعث و بانی شر و لشاشت میشه. (لشاشت یعنی لش شدن :))))

۰۴ شهریور ۹۹ ، ۰۸:۳۱ ۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱۴
این جانب

مطلب برای خانم های متأهل

(نیست نوشته قبلی رو نخوندن)

خیلی مواقع پیش میاد حس زنانه شما چیزهایی رو متوجه میشه،‌ کمتر پیش میاد حستون اشتباه از آب در بیاد مگر اینکه اصولا سنسورهاتون خوددرگیری داشته باشه؛ اینجور موقع ها اصلا سعی نکنین به روی همسرتون بیارید، بهترین و عاقلانه ترین کار جمع آوری مدرک و سنده، بهترین کار فیلم برداری و عکس برداریه بالاخره باید یه جایی سند داشته باشید تا سر بزنگاه ازش استفاده کنین.

 

تأکید میکنم، خیلی سعی کنین به روش نیارید، ولی نذارید حس کنه خیلی خنگید یا هیچی حالیتون نیست، اینطوری ممکنه واقعا از کفتون بره و خودش رو تو دام بندازه، بالاخره اصلی ترین وظیفه شما حفظ کیان خانواده است، چشم غره رفتن تذکرات غیر مستقیم و از این حرفا مثلا یه اشاره ریز کنین ببین فلانی حواسم بهت هستا چند روزه فلان مدل شدی، یا یهو سوال ازش بکنین کجا بودی فلان ساعت ... دیدین رنگش پرید دیگه دنباله ش رو نگیرید، اجازه ریکاوری و خود اصلاحی بهش بدین و نذارید قبح قضیه ریخته بشه، این بهترین عکس العمله ...به قول معروف چوب رو بردارید گربه دزده خودش حساب کار دستش میاد، با چوب نزنیدش !

 

یه نکته کنکوری خیلی مهم اینکه، هیچ وقت تو روابطتون همسرتون رو مطمئن از خودتون نکنین، بذارید همیشه تو خوف و رجا باشه، یعنی خیال راحت از اینکه تحت هرررررررررر شرایطی تحملش میکنین و تو اون زندگی میمونین مرد رو جری میکنه و روش رو زیاد میکنه که بتازونه ... خوف و رجا یادتون باشه ... این نکته در رابطه با مردها هم صدق میکنه برای خانمشون نباید همه جوره سرویس بدن و همیشه باید یه نوسانی داشته باشه ...

 

+ مردای خوش سر و زبون، خوش تیپ، اونایی به به زنهاشون خیلی بیش از حد میرسن، مردایی خیلی مرموز و رمز دار، مردای مدعی و بی فکر، مردای خیلی باهوش و خیلی زرنگ و ... این مردها پتانسیل بیشتری برای به دام افتادن دارن، خیلی بیشتر باید مراقبشون باشید.

 

++دختر همسایه دیروز به همراه خواهرشون رفتن، با آقای خواستگار ساعت ده اینا رفتن غروب برگشتن؛ پسره خیلی استرس داشت، 5 دقیقه جلوی در سرپا وایساده بود، کولر ماشین رو روشن گذاشته بود، که دختره بیاد، انقدر ضعیف بودن برای مرد اصلا خوب نیست، من دخترمو به مردی که جلوی زن ها کم بیاره و ذلیلانه و خفیفانه رفتار کنه نمیدم، مرد باید ابهت و جذبه داشته باشه بابا!

۰۱ شهریور ۹۹ ، ۱۲:۳۴ ۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۹
این جانب

مطلب مردونه است - قسمت اول

لطفا اگه خانم هستین نخونین

 

چند نکته ای که حاصل تجربیاتم هست رو جهت یادآوری و تذکر خدمت دوستان عرض میکنم

 

  1. هر وقت سوتی دادین پیش خانمتون تحت هییییییییییییییییییییییییچ شرایطی اقرار نکنین، حتی اگه شما رو در حین انجام جرم دستگیر کردن ... دیوار حاشا بلنده از این دیوار بلند نهایت استفاده رو بکنین، با زبون و عشوه خر نشیداااااااا از من گفتن!!

 

همین یک نکته خودش چند نکته داره، همین و عمل کنین دیگه نیاز به خیلی چیزای دیگه نیست.

یادتون باشه مادامی که اقرار نکردین، اعتبارتون سرجاشه، زبونتونم درازه، ولی اگر فقط یک بار برای یه چیز کوچیک اقرار کنین تا عمر دارید مجرم خواهید بود ولی اگر اقرار نکنین نهایتا همیشه متهم خواهید بود و این خودش یه جور بُرده! چون به هر حال شما هر کاری بکنین یا نکنین علی الدوام در مظان اتهام هستین...

 

 

+ عیال چند روزه هی گیر داده فلانی تو با کسی رابطه ای نداری؟ چرا من همش دارم خواب میبنم رفتی زن گرفتی و بهم خیانت کردی ... من خیلی قاطع بهش میگم اولا اون اسمش خیانت نیست و حق مسلم منه، ثانیا طرف چه شکلی بود، خوش گل بود، خوش اندام بود پر و پاچه داشت ... اوووق... برو بخواب بقیه ش رو ببین ... 

الان من چند روزه همش دارم میگم چی شد خواب جدید ندیدی؟؟

 

 

++ به جرات میتونم بگم 99 درصد آقایون اطراف من، هیچ کاری که از نظر خانم ها رابطه با یه زن دیگه باشه رو ادامه نمیدن، ممکنه تو مقطعی گرفتار بشن ولی فورا خودشون رو نجات میدن، چون هیچ مردی که ذره ای عقل داشته باشه هیچ وقت خودش رو تو گرداب رابطه با غیر از همسرش نمیندازه، چون به شدت خطرناک و هزینه بره و هییییییییچ فایده ای هم نداره.

اولاش لذت هیجان داره ولی بعدناش ترس و استرس آبروریزی و اینهاش کوفت میکنه همه لذت رو و بعد از یه مدت به این نتیجه میرسی عطای همه شون رو به لقاشون ببخشیم و تو همون گلیم خودمون پا دراز کنیم!

هر چند95 درصد آقایون اساسا هیچ وقت رابطه ای غیر از همسرشون رو تجربه نمیکنن، حالا این رابطه میتونه دامنه ای از کامنت های خاک برسبری تو وبلاگ باشه تا رابطه جنسی!

۲۸ مرداد ۹۹ ، ۰۹:۳۹ ۱۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱۷
این جانب

300میلیارد

اون روز حساب کردم، اگه سهام فلان شرکت (غنوش) رو خریده بودیم الان 300 میلیارد پول داشتیم!

 

داشتیم میرفتیم شهرفرش دو تا پادری بخریم برای جلوی حمام و دستشویی، تو راه موضوع رو مطرح کردم، گفتم اگه 300 میلیارد داشته باشیم چیکار میکردی ؟؟

 

خیلی حرف پیش اومد، یه حیاط تو شهرک تا ماشین و ساختن خونه واسه فقرا و بیمارستان و این حرفا ...

 

رسیدیم شهرفرش شلوغ بود، پادریاشم گرون بود، تو راه برگشت داشتم پیچ آخر رو میپیچیدم که برسم تو کوچه عیال گفتن، ببین همین خونه و ماشینمون خوبه، میخوایم چی کار 300 میلیاردو؟؟!

 

جالب بود، بهشون گفتم دقیقا منم به همین نتیجه رسیدم.

۲۷ مرداد ۹۹ ، ۰۸:۰۱ ۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۴
این جانب

گشایش!

قراره گشایش اقتصادی اتفاق بیافته

دیشبم که شورای امنیت قطعنامه علیه ما رو تصویب نکرد

امروز فردا هم که قراره نفت خام بفروشن باید به فکر دبه باشیم که توش نفت بریزیم

 

وقتی تلویزیون یا تو خبرا میشنوم گشایش اقتصادی، گشایش اقتصادی، هی با خودم فکر میکنم یعنی مگه ما تنگیم که قراره گشایشمون کنن؟؟

هر چند به نظرم سالهاست داریم ادای تنگا رو در میاریم

 

+ شاید بی ربط باشه، ولی این خانمایی که مانتوی جلو باز میپوشن، بعد هی با دستشون یا گوشه مانتوشون رو میگیرین میندازن رو خشتکشون که دیده نشه یا یه شال دراز سرشون میکنن ادامه ش رو میندازن جلوشون، خب مگه خود آزاری داری، یه چی بپوش که انقدر معذبت نکنه عین آدم صاف صاف راه بری!

 

++ برای دختر رو به رویی دیشب خواستگار اومد، پدر داماد آخوند بود، از اون آخوند پیرای عصا به دست نورانی و نسبتا چاق، دختر همسایمون دختر خوبیه، مادرش کدبانو و خانومه، آدم کیف میکنه از بس با سلیقه است، لابد دخترشم اینطوره، به هر حال از قدیم گفتم مادر و ببین دختر و ببر!

ان شالله یه عروسی افتادیم، البته بزن برقص توش نیست ولی کف و کل باید داشته باشه :)))

 

خدایا بخت همه دختر پسرا رو بگشا و براشون یه همسر خوب و نجیب و تمیز و فهیم و صبور و قانع و بساز قسمت کن

 

۲۵ مرداد ۹۹ ، ۰۸:۱۶ ۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۵
این جانب

دید زن!

چند وقته دارم از لای پنجره و کنار پرده و تو تاریکی شب ها همسایه هامون رو دید میزنم، به خصوص زن هاشون رِ 

 

رو به روییه طبقه چهارم دو تا دختر داره، نامزد یکشیون شبا میاد با یه رنو داستر، 4w حدودای 8 و 9 میاد، دوازده اینا هم برمیگردن، پسره تا دختره تو نره نمیره...

 

بغلیش طبقه اول، نامزدش با یه لکسوس LS حدودای 11 12 میاد دو سه بر میگردونه.

 

اون یکی بغلیش، یه دختره است، عصرا حدودای ساعت پنج لخت و عور میاد کنار پنجره، سیگار میکشه تندتند و سریع در میره، فکر کنم دوزاده سیزده سالشه، علاقه ی زیادی ب لخت سیگار کشیدن داره ...

 

بغلی خودمون یه پسره ست شبای جمعه یا روزای تعطیل با یه رکستون سانگ یانگ مشکی دختره پیاده ش میکنه و موقع خدافظی از خجالت لب و لوچه هم در میان.

 

بغلی اون لکسوسیه، یه خونه است فکر کنم طبقه اولشون، یه زنه است یه تیبا داره نیم ساعت مونده به اذان صبح میاد خونه، قیافه ش نمیاد آدم بدی باشه اتفاقا به قیافه ش میخوره از اون زنای زرب و زرنگ و فعال باشه ولی اون موقع ساعت نمیدونم چه کاریه با یه کوله خیلی سنگین میاد خونه ...

 

خیلی کار احمقانه ایه، چند روزی معتاد شدم و خدا رو شکر ترکش کردم.

 

+ چند روز پیش رو گوشی عیال یه بازی نصب کردم همینجوری، بعدش خب جذابه دیگه آدم میشینه پای بازی، دیشب یهو بهم گفتن مگه قرار نبود وقتی تو خونه ایم و کنار هم نشستیم با گوشی ور نریم، با اینکه داشتم به مراحل جذابترش میرسیدم ، بلادرنگ و بدون فوت وقت همون جا بازی رو بدون چون و چرا حذف کردم و به عیال گفتم ببین من همچین آدم وارسته ای هستم!

۲۲ مرداد ۹۹ ، ۰۸:۱۰ ۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱۱
این جانب

دستهای پدرانه

دیشب وقتی داشتم با بچه ها بازی میکردم، یهو افتادم روی دستم و آرنجم خیلی درد گرفت ...

تو سن ما باید مراقب استخوان هامون باشیم و عین بچه ها ورجه وورجه نکنیم (کی گوش میده !!)

 

با دستم آرنجم و گرفتم و به خودم پیچیدم ...پسرم وقتی دید آسیب دیدم کنارم ایستاد و نگاهم کرد ... اخه همیشه اون دردش میگیره و همیشه ما بوس بارونش میکنیم تا دردش خوب شه ...

 

یهو چنان زدم زیر گریه که بچه، مات و مبهوت مونده بود باباش داره بازی در میاره یا ...

 

یهو دلم برای بابام تنگ شد ... خیلی زیاد تنگ شد که وقتی جاییم درد میکرد با اون دستای پدرونه ش منو نوازش کنه و دردش تسکین پیدا کنه ...

 

تا باباها زنده ن ازشون استفاده کنیم،‌ حیفه وقتمون رو با غیر از خانوادمون بگذرونیم! واقعا حیفه...

۲۰ مرداد ۹۹ ، ۰۸:۲۹ ۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۳
این جانب

خواستگاری سه شد!

 

پریشب رفته بودیم خونه آقای داماد، عیال میدونه من از غدیر و عیدی ای که مرسومه اصلا خوشم نمیاد، به اصرارش که از پسرمون عیدی بگیرن با آمادگی رفتیم...

 

تو راه مطلع شدیم که آقای داماد به دختره زنگ زده و حرفاشو زده و انگار دوباره شروع کردن ...

 

رفتیم نشستیم خونه و دیدم داماد و مادر و خواهرهاش رفتن تو اتاق و دو سه ساعتی در حال مذاکره بودن، بیرون که اومدن هم هیچی نگفتن ...

 

از ظواهر امر پیداست دوباره شروع کردن و قرار مدار گذاشتن 

 

مردی که عقلش رو بده دست زن، واقعا عاقبتش واویلاست به خصوص زن هایی که هیچ قوه تحلیل و تشخیصی ندارن 

 

من هم بنا رو گذاشتم رو اینکه دیگه دلسوزی نکنم و طرف بره با مامان جونش مشورت کنه و بر همون اساس تصمیم بگیره، به نظرم هر آدمی شایسته دلسوزی و مشورت دادن نیست.

 

+ خیلی سال پیش بود، تو محل کارم یه روز قرار بود بریم دادگاه بابت پرونده ای، با توجه یه اینکه کارشناس اون گزارش من بودم (گزارشی که چند سال قبل تر نوشته بودم) مقام عالی محل کارم مجبور شد منو با خودش ببره که توضیح بدم، تو راه که رفتیم سوار بشیم حضرت آقا بیان، دیدم یکی از همکارا هم جلو جلو رفت در رو برای نفر اول سازمان (6 رده از من بالاتر) باز کرد و نشست تو ماشین کنار ایشون و منم مجبور شدم برم جلو بشینم ... با خودم سوال بود این یارو برا چی اومده، موقع پیاده شدن دم مجتمع قضایی ازش پرسیدم تو برای چی اومدی، برگشت بهم گفت به عنوان کارشاس ارز !

فکر کن من با این یال و کوپالم اونجا بودم، بعد اون الف بچه رو آورده بودن بخش ارزی کار رو به قاضی توضیح بده ... منم از اون به بعد خودم رو زدم به بی سوادی و نادونی ... الان 12 13 ساله که هر الف بچه ای هر چرتی میگه من فقط سکوت میکنم و میخندم و بعد از چند سال آزمون و خطا به چیزی که من روز اول میدونستم میرسن و تازه بهش میبالن و دیگه با کسی کاری ندارم، ولی خداییش دلم برای این پسره سوخت، اگه میدونستم انقدر احمقه که با مشوره یه زن میره زندگیشو به فنا میده که پشست دستمو داغ میذاشتم بهش مشورت بدم و خودم رو بده کنم!

۱۹ مرداد ۹۹ ، ۰۸:۲۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۶
این جانب

نتیجه خواستگاری !

دیروز بعد از توافقی که به واسطه دل گندگی پدر داماد صورت گرفت، عروس خانم و آقا داماد رفته بودن که برن نشون بخرن ...

 

 آقا پسر تو مکالمه شبانشون به دختر خانم گلگی کردن که چرا شرایط او رو درک نکردن و اونطور تحت فشارش گذاشتن و دختر خانم هم تو مسیر به آقا پسر گفتن که چرا تو جلسه حرف زده و چرا فلانی (من) تو جلسه حدیث خونده و ما خودمون سی ساله تو قال الباقر و قال الصادقیم ... 

 

و نتیجه که دختر خانم دست پیش گرفته که اخلاقشون به هم نمیخوره و کلا کات کردن.

 

آقا پسر دیروز تو خونه ما بود و با ناراحتی این رو تعریف میکرد ...

 

منم خیلی عادی بهش گفتم به درک! و خدا رو شکر بهتر!

هر چند بعدشم بهش توضیح دادم که این خانواده اهل ادا در آوردن و گربه کشونن، اهل بازی کردنن و الان توقع داره تو نازش رو بکشی که طاقچه شون بالا بره و ... و این خانواده اساسا به درد نمیخورن و برو خداتو شکر کن که خودشون نخواستن ... هر چند تو اگه پیش میرفتی نباید تو رودربایستی قرار بگیری و باید تو هر مرحله ای که به این نتیجه رسیدی به دردت نمیخوره تمومش میکردی ...

 

بیچاره پسر و خانوادش خیلی مأخوذ به حیان و ناراحت بودن، کلی از خواستگاری های خودم و نمونه های مختلف براش گفتم که کلا این جماعت ارزش ادامه ندارن، و بهترین پاسخ به این جور آدم ها حذفشون در دایره خواستنمونه!

 

+ دختر پسر ها باید خیلی همدیگه رو بالا پائین کنن، این روزا خیلی ها دنبال خیلی چیزها هستن جز عین آدم و بدون ادا ازدواج کردن!

۱۴ مرداد ۹۹ ، ۱۱:۵۸ ۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۳
این جانب

خواستگاری

دیشب رفته بودیم خواستگاری یه بنده خدایی، از من اصرار که من نیام ولی پدر داماد گفتن تو هم باش ...

 

خانواده داماد ساده بودن و هول! فکر میکردن دختره رو ممکنه از دست بدن؛ من قبل از رفتن یه نیم ساعتی باهاشون نشستم صحبت کردم که چند تا سکه اینا مهر قراره بکنین، داماد گفت 114 تا، من گفتم 14 تا هم زیاده، گفت دختر نمیدن، با این تعداد سکه... من گفتم خب به درک، این نشد یکی دیگه ...

 

پدر داماد انگار ناراحت شدن و گفتن دل بچه ها چی پس !!؟

 

به هر حال گفتن 114 تا سقف ماست و بیشتر قبول نمیکنیم ...

 

رفتیم تو جلسه؛ اونها 313 تا گفتن، من وسط کار با توجه به متنی که قبلا آماده کرده بودم گفتم:

" مشروعیت عقد نکاح منوطه به امکان تحقق اون ِ؛ و اگر کسی به واسطه فشاری که به داماد میاره و داماد رو در فضای ذهنی و روانی خواستگاریی مجبور به پذیرش تعهدی بکنه یا در توانش نباشه یا نخواد انجامش بده، مشروعیت نکاح رو زیر سوال برده و مسئول شبهه ناک شدن این عقد عاملیه که تحت فشار گذاشته ...."

 

بعد از یکی دو تا بحث بی مورد با من، یهو دیدم پدر داماد که میدید بحث داره کش پیدا میکنه گفت حاج آقا بیارین بنویسیم ... همونی که شما میگین!

 

 من وسط خط مقدم، یهو دیدم عقبه م قطعنامه صلح امضا کرد، به نظرتون چی کار میتنوستم بکنم!

 

+ خیلی از جوون ها نمیدونن هیییییییییچ ازدواجی ارزش این که بیشتر از 14 تا سکه مهرش کنین رو نداره و اگر کسی قبول نکرد باید برید مورد بعدی نه اینکه هول شید!

 

++ وقتی قبل از جلسه خواستگاری با هم توافق میکنیم که چی بگیم خیلی بده که آدم رو ضایع میکنین به خدا ...

 

+++ وقتی شما اینطوری وا دادی و خودت رو مشتاق نشون میدی و ضعیف، خانواده زن روتون سوار میشن، این رو بفهمید تو رو خدا‍!

 

++++ تا 5 صبح خوابم نبرد ... اعصابم خورد بود و دلم میسوخت پسره از همین الان وا داده، مخصوصا وقتی فهمیدم به سفارش دختره مدل گل و تعداد گل رو سفارش داده ...(هنوز نه به داره نه به باره، دختره رو پسره سوار شده و این فاجعه است)

 

+++++ وقتی مجبور شدم جام زهر رو بنوشم بعد از چند تا خودم رو زدن قسمشون دادم اقلا تا بعد از محرم صفر عقد نکنن.

۱۳ مرداد ۹۹ ، ۰۸:۱۰ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۷
این جانب

قرمزی لبای تو تو هیچ مداد رنگی نیست!

یه شب قبل از کرونا رفته بودیم، هایپر استار (یه فروشگاه خیلی بزرگه) من بچه بغلم بود و چرخ دستی رو عیال گرفته بود، یهو یه چیزی دیدم، برای عیال خوندم قرمزی لبای تو، تو هیچ مداد رنگی نیست... عیالم چون میدونست من یه چیزی دیدم که اینو خوندم، داشت دنبال یه قرمزی میگشت، میگفت کی و میگی؟ گفتم صبر کن بیا دنبالم، یه سی چهل متری رفتیم جلو به عیال اشاره کردم ببین!!! اونم دید...

یه خانم چادری، ازون چادری خوشگلا، و خیلی پوشیده ها، با لابد شوهرش داشتن میومدن چناااااااااااااااااااان ماتیکش قرمز بود که من از 50 متری با یک نگاه تو اون همه جمعیت دیدمش و یاد اون شعر معروف افتادم ...

 

عیال، خیلی وقت ها خیلی کارای دیگران رو مخصوصا خانم ها رو ماله میکشه، ولی این سری چیزی برای ماله کشیدن نداشت، چون دقیقا میدونست من به چی اشاره میکنم، خودش میدونه چقدر از این روسری گل گلی های خوشگل چادری ها ساقای ست با روسری، رنگای صورتی مورتی و این چیزا بدم میاد .... برگشت به من گفت خب خیلی از هیات ها و جلسه ها میگن خانمهای چادری شیک و جذاب باشن و ژولیده پولیده نباشن تا جاذبه ایجاد کنه زنها به سمت این پوشش گرایش پیدا کنن... خوشم میاد تو نگاهش موقع حرف زدن جواب منو میدونه و برای خالی نبودن عریضه یه چیزی میگه ... بهش گفتم این نقضه غرضه، تو چادر سرت میکنی که واسه دیگران جذاب نباشی، نه اینکه چادری سر کنی یا مدلی چادر سر کنی که هر نگاهی رو به سمت خودت جذب کنی!

 

این جور زن ها فقط موهاشون بیرون نیست، همین

 

+ یه نوشته از نوشته های قدیمی!

 

۱۱ مرداد ۹۹ ، ۰۹:۰۰ ۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱۰
این جانب

عشق خر است!

بهم پیام داده میتونم ببینمت؟

 

میگم شما؟

 

میگه غریبه نیستم

 

میگم به جا نیاوردم

 

میگه فلانی م

 

سکوت میکنم ...

 

دوباره پیام داد، دلم برات تنگ شده لعنتی!

 

دوباره جواب نمیدم

 

برام پیام خالی میفرسته

 

بهش پیام میدم میگم، میدونی من چندتا بچه دارم؟؟

 

میگه آره ... من با بچه هات چی کار دارم، من خودت رو میخوام.

 

میگم حالت خوبه؟ نگاه به شناسنامه ت کردی؟ به تاریخ تولدت؟

 

میگه من عاشقم عشق شناسنامه و تاریخ تولد نمیشناسه ...

 

میگم، عشق؟!؟؟!؟!؟ کدوم عشق ابله! تو همون موقع هم عین الان بیشعور بودی که توهمات احمقانه زنانه ت رو عشق تلقی کردی و هر کاری رو به خاطر این توهم جایز میدونی!

 

میگه با من بد حرف نزن،‌من عاشقتم عوضی!

 

میگم عوضی تویی که بیماری، عقل نداری، شعور که نداشتی الانم قاعدتا نخواهی داشت، خاک بر سرت کنن که اینهمه الاغی!

 

....

دیگه نمیذارم مکالمه ای بینمون رد و بدل شه، شمارش رو میفرستم تو لیست سیاه و ...تمام.

 

تو کتاب مدرسه ، یه شعر بود خرگمشده داشت، با این مطلع که گویند واعظی سخنور، در مجلس وعظ سایه گستر و ...

من همون موقع با معلم ادبیاتم دعوام شد، (برید شعر رو بخوینن متوجه میشید ولی قصه شعر اینه تو یه مجلسی یه صاحب خری که خرش رو گم کرده بوده اومد از خر گمشده ش سوال کنه، یه واعظی بوده میگه کی تو این جمع از عشق محروم و دلش عشق رو نچشیده؟؟ یه بنده خدایی هم میگه من!  ‌اون واعظه میگه بیا خرت این مرده است...) به معلم ادبیاتم تاختم که چرا همچین شعری و مفهومی اساسا وجود داره، اونی که فکر میکنه عشق نداشتن یعنی خریت خودش در اوج خریته؛ 

 

+ مدعیان عشق و عرفان و سیر و سلوک عارفانه و توهمات زنانه و از این قبیل از همین سنخن و بیشتر از اینکه حقیقت داشته باشن، مدعی دارن، چنانچه برید تو بطن همه اینها همه استدلالشون کشف و شهود و توهمه که با واقعیت و حقیقت عموما سازگار نیستن، لذا ورود به این حوزه اگر با منطق نباشه، گمراه کننده است.

 

++ فلسفه و عرفان دو تا از علومی هستن که باید ظرفیت عقلی داشته باشید که توش ورود کنین و الا لنگ میزنین و مسیرتون رو گم خواهید کرد.

۰۶ مرداد ۹۹ ، ۰۸:۳۹ ۱۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱۰
این جانب

خسی در میقات

این روزها تو روزهای حج به سر میبریم، نمیدونم چطور توصیفش کنم ولی خونه خدا،‌ امن ترین جای عالمه، هیییییییییییییچ کجای عالم به اندازه خونه خدا احساس قدیمی بودن و اطمینان نداری، لذتی داره بودن تو خونه خدا که با هییییییییچ لذتی قابل قیاس نیست.

 

بوی توحید، بوی خانه پدربزرگ، بوی سادگی، بوی خدا میده ...

هر چی ازش بخوای به سریع ترین حالت ممکنه اجابت میشه...

عجیب جاییه؛ خدا قسمت همه بکنه چشیدن طعم بی نظیر حج رو....


 

+ برای حاجی ها خوندن خسی در میقات رو توصیه میکنم، البته غیر از یه جاهایی ش حس و حال فوق العاده ای رو به روانی تمام تصویر کرده.

 

++برگزاری مناسک حج به عنوان یه واجب شرعی تعطیل شده ولی دیروز آقای رئیس جمهور برگزاری مراسم عزاداری که کلی به لحاظ شرعی مسآله داره را قطعی اعلام کردن، لابد پیاده روی اربعین رو هم میخوان راه بندازن!!

۰۵ مرداد ۹۹ ، ۱۰:۴۹ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۳
این جانب

ماشین روشن کنار خیابون!

 

 

رفته بودم یه سری لوازم بهداشتی و آرایشی خونه مثل تاید و ریکا و شیشه پاک کن بخرم، توی مغازه چند دقیقه ای معطل شدم، یه خانمه بود کلی لفتش داد یه مبلغ رو بزنه،‌ فروشنده عصبانی شد کارت و ازش گرفت و خودش زد ....

 

من یهو دیدم سوئیچم تو جیبم نیست...

نگران شدم که سوئیچ رو جا گذاشتم الانه که دزدگیر خودبه خود در و ببنده و من آواره شم ...

 

 

رسیدم دم ماشین دیدم ماشین روشنه و من لااقل 5 شش دقیقه است بیرون از ماشینم و کارت ماشین هم رو داشبورد!!!!

 

تازه یادم افتاد موقع پیاده شدن از ماشین انقدر استرس اینو داشتم که کدوم دستم تمیز بوده کدوم  دستم دستکش کنم و اینکه به ماسکم دستم نخوره و ...... که پاک یادم رفته بود ماشین رو خاموش کنم، سوئیچ رو در بیارم و کارت ماشین و ببذارم تو جیبم و ماشین رو ببندم و برم سمت مغازه، کاری که همیشه میکردم.

 

+خودِ استرس و نگرانی سم مهلکیه، حتی خطرناکتر از دلیل ایجاد اون نگرانی!

 

 

 

۰۱ مرداد ۹۹ ، ۱۳:۰۴ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۲
این جانب

آخر خط

دیشب این سریال آخر خط رو میدیدم، ناجور همه چیو داره مسخره میکنه ...

یعنی از خجالت و خشم نمیدونستم چی بگم، 

همه چیو به شوخی و ابتذال کشونده بودن، مونده بود با شهدای اونم مدافع حرم شوخی کنن اونم انقدر چیپ و سخیف!!

 

موضوع شهید برای من همیشه محترم بوده، به شدت هم روش تعصب دارم، متاسفانه جامعه ما به حدی قشری و بی محتوی شده که شهادت رو در حد آتش نشان و پرستار و وزیر تصادفی پائین آورده، الانم که به این شکل وقیحانه داره مسخره ش میکنه ...

 

اعصابم از این چیزا خورد میشه

 

با هر چی شوخی میکنین با مقام شهادت شوخی نکنین لطفا مخلوقات دو پا!

۲۴ تیر ۹۹ ، ۱۰:۱۰ ۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۵
این جانب